|
|
|
|
|
|
| خدایا ؛ آبروی مرا به توانگری نگه دار و شخصیت مرا با تنگدستی از بین مبر تا مبادا از روزی خوارانت روزی بخواهم و از آفریده های بدکردار طلب مهربانی کنم و در حالتی قرار گیرم که به تعریف و تمجید کسی که به من چیزی داده بپردازم و از کسی که مرا از امکاناتی منع کرده بدگویی کنم |
|
|
خط خون درختان را دوست دارم که به احترام تو قیام کرده اند ، و آب را که مهر مادر توست ، خون شرف را سرخگون کرده است : شفق ، آینه دار نجابتت ، و فلق ، محرابی ، که تو در آن نماز صبح شهادت گزارده ای در فکر آن گودالم که خون تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می توان عزیز بود |
|
از گودال بپرس . شمشیری که بر گلوی تو آمد هر چیز و همه چیز را در کاینات به دو پاره کرد : هر چه در سوی تو ، حسینی شد دیگر سو یزیدی . اینک ماییم و سنگها ماییم و آبها درختان ، کوهساران ، جویباران ، بیشه زاران که برخی یزیدی وگرنه حسینی اند . خونی که از گلوی تو تراوید همه چیز و هر چیز را در کاینات به دو پاره کرد در رنگ ! |
|
اینک
هر چیز : یا سرخ است
یا حسینی نیست ! تو را باید در راستی دید و در گیاه ، در آب وقتی می نوشاند در سنگ ، چون ایستادگی ست ، در شمشیر ، آن زمان که می شکافد و در شیر ، که می خروشد ، در شفق که گلگون استدر فلق که خنده خون است |
|
در خواستن برخاستن ، تو را باید در شقایق دید در گل بویید تو را باید از خورشید خواست در سحر جست از شب شکوفاند با بذر پاشاند با باد پاشید در خوشه ها چید تو را باید تنها در خدا دید . مرگ سرخت تنها نه نام یزید را شکست و کلمه ستم را بی سیرت کرد |
|
که فوج کلام را نیز درهم می شکند بعد از تو «خوبی» سرخ است و گریه سوگ خنجر و غمت توشه سفربه نا کجاآباد و رد خونت ،
راهی که راست به خانۀ خدا می رود تو از قبیلۀ خونی و ما از تبار جنون خون تو در شن فروشد و از سنگ جوشید
|
|
ای باغ بینش ستم ، دشمنی زیباتر از تو ندارد و مظلوم ، یاوری آشناتر از تو . تو کلاس فشردۀ تاریخی . کربلای تو ، مصاف نیست منظومه بزرگ هستی ست ، طواف است پایان سخن پایان من است تو انتها نداری دکتر علی موسوی گرمارودی چهره ماندگار شعر.... |
|
توی این شبا وقتی دلت آسمونی شد منو هم دعا کن؛ منم واسۀ تو دوست عزیز دعا می کنم. به قول حافظ : وصال او زعمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به
|
bravenet.com